ذبيح الله صفا
759
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
* مصور تا به صورت كرد نسبت اين پريرو را * نمىخواهم كه بر ديوار بينم صورت او را هوس دارد كه آموزد فسون چشم او نرگس * مگر در خواب بيند شيوهء آن چشم جادو را ز عارض برگرفتى زلف و دل بردى بهر مويى * فرونگذاشتى در دلربايى يك سر مو را چه شد يك بار كاهى را اگر از خاك بردارى * كه از بار دل خود بر زمين ماندست پهلو را * بلبل ببوى غنچه مكن تيز ناله را * كآلوده كردهاند بزهر اين پياله را اى گل صبا چو وصف تو در لالهزار كرد * شوق رخت برقص درآورد لاله را چون گل شكفته باش نه چون غنچه تنگدل * يعنى مده ز دست چو نرگس پياله را خوشوقت آن حريف كه دارد بكنج دير * ساقى خردسال و مى ديرساله را كاهى كه شد سگ تو بسويش نظر مكن * اى صيد كرده آهوى چشمت غزاله را * باش ثابتقدم دلا در فقر * برتر آمد چو ثابت از سيار همچو كشتى مرو بهر سويى * گرد خود گرد آسياكردار پاى بيرون منه ز مركز خويش * گر كنندت دو پاره چون پرگار * هندوى پيرى بدر سومنات * خواند يكى بيت و من آموختم « حاصل عمرم سه سخن بيش نيست * خام بدم پخته شدم سوختم » « 1 » * خواه زاهد خواه رند بادهنوش * با همهكس بر سر انصاف باش تا كشندت خوبرويان در بغل * همچو شيشه با درون صاف باش * اى كه پا مىنهى به راه طلب * گر ز بد بگذرى نكو گردى
--> ( 1 ) - بيت از مولانا جلال الدين محمد بلخى رومى است و بدينگونه هم ثبت شده : حاصل ازين سه سخنم بيش نيست * سوختم و سوختم و سوختم